تبليغاتX
× دخـــــــــت بنـــــــــــــــــــدر ×
روز وصل دوستـــــــداران یاد باد                                      یاد باد آن روزگـــــاران یاد باد

 

کامم از تلـخی غم چون زهر گشت                               بانـگ نوش شاد خواران یاد باد

 

گرچه یـــــــاران فارغند از یاد من                                      از من ایشان را هزاران یاد باد

 

مبتلا گشتــــــــم درین بــند و بـــلا                                 کوشش آن حـــق گزاران یاد باد

  

گر چه صدرو دست در چشمم مدام                                   زنــــــده رود باغ کاران یاد باد

 

                                         راز حافظ بعد ازین نا گفته ماند

 

                                           ای دریــــــــغا رازداران یاد باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:12  توسط نیلوفر | 

 

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبــــی از چاه زنخدان شما

عزم ديدار تو دارد جان بر لـــب آمده
بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافيت
به که نفروشند مستوری به مستان شـــما

بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر
زان که زد بر ديده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بويی بشنويم از خاک بستان شما

عمـــرتان باد و مراد ای ساقيــان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابـــــی می‌کند دلدار را آگه کنيد
زينهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:41  توسط نیلوفر | 

سلام دوستان

دیروز که باز از سر بیکاری متوسل شدیم به بلاگفا

و در حال گشت زدن بودیم  که از قسمت بروز شده ها آدم برفی و پیدا کردم

(( http://sn0o0owman.blogfa.com ))

خیلی خوشم اومد از دوران دبیرستان گفته بود و اینکه یه خاطره از دوران دبیرستان...

ممنونم ازش کلی خاطره زنده شد نمیدونم کدومشو بنویسم

گفتم یه تنوع باشه و چند تا از همین خاطراتو برا آپ بزارم امیدوارم خوشتون بیاد

 

دبیرستان من دو قدمیه خونمون بود از جهاتی خوب بود

مثلآ معمولآ زنگ تفریحا میرفتم خونه یا وقتی یه کتابمو خونه جا میزاشتم زود میرفتم می آوردم

ولــــــــی خیلی هم خوب نبود

آخه من همیشه کلاسا رو میریختم بهم ولی متآسفانه بعد از اینکه کلاسم تموم میشد و تعطیل میشدیم مدیر یا همون دبیری که کلاسشو به مسخره گرفته بودم می رفت فروشگاه پیش بابام یا داداشم همه ی چیزو برا اونا تعریف می کرد

و همیشه به بابا میگفتن : اینقد این ته تغاریتو لوسش کردی که ما هم دلمون نمیاد بش چیزی بگیم

بعدشم بابا میومد خونه کلی نصیحت میکرد

نکن اینکارا رو همه آشنان و از این حرفا....

حاضرم همه چیزمو بدم فقط یک ساعت از اون روزا تکرار میشد همون موقع که بابا می نشست کنارم و باهام صحبت می کرد.

 

 

سال سوم دبیرستان امتحانات ترم اول بود. امتحان تو سالن برگزار میشد اتفاقا خوب یادمه امتحان تاریخ ادبیات بود.

طبق عادت همیشگی داشتم آیة الکرسی میخوندم(( ( همیشه مامان وقتی امتحان دارم وقتی میخوام از خونه بزنم بیرون یاد آوری میکنه که حتمآ قبل از امتحان یادم نره بخونم )))

داشتم دعا رو میخوندم که این بغل دستیم هی میگفت نیلو تو رو خدا هوامو داشته باش

اون یکی هم از اون ور نیلو نیلو میکرد

حتمآ برا شما هم پیش اومده

از اون ور تو همین حال مدیرمون رفته بود رو سکوی سالن ایستاده بود و برا اینکه بچه ها شلوغ کرده بودن امتحان دیر برگزار میشد اون بالا ایستاده بود جیغ جیغ میکرد

من که تو اون لحظه متوجه نشدم ( بعدآ دوستام گفتم )

داشته میگفته: می خواید من بشم دانش آموز شما بیایید به من امر و نهی کنید و اینو با توپ و تشر میگفته.همه هم ساکت بودن

حالا این کلامش این بود

منم با اون دو نفر درگیر بودم که هی میگفتن اگه مثل همیشه نمیرسونی ما بریم

یا میگفتن اینجوری بنویس( بزرگ)

بعد اون یکی نیلو میرسونی ولکنم نبود

منم آیة الکرسیو مجبور بودم برا اینکه اشتباه میکردم از اول بخونم از بس اینا حرف میزدن

اصلآ هم حواسم به دور و برم نبود یدفه قاتی کردم بلند داد زدم بلــــــــــــــه

حالا اون خانم کرامت فکر کرده من جواب اونو دادم

از سکو اومد پایین گفت: کـــــــــی بود؟

من بد بختم نمیدونستم دنیا دست کیه!!! قط دیدم باید بلند شم بگم من بودم ( باور کنید اصلآ حرفی برا گفتم نداشتم آخه نمیدونستم چی شده )

خلاصه تا جا داشــــــتم حرف بارم کرد تا بعد از امتحان فهمیدم چی شد

فرداش سر صف بودیم همون صف صبحگاهی ( میدونید که... )

بعد از اینکه برنامه ها تموم شد کرامت عزیز میکروفن و گرفت و شروع کرد به غرغر کردن

اخرشم گفت دیروز یکی از بچه های سوم با پرویی تمام گفت میخواد مدیر بشه

کــــــــی بود بیاد اینجا

گفتم این باز می خواد ضایم کنه اینقد عصبی شدم

خلاصه داغ کرده بودم دیگه آخه درست بود که من خیلی شیطون بودم ولی اون سری واقعآ من گفتم بله که به اونا کمک میکنم

یه بار دیگه گفت بچه های سوم کی بود؟

مژگان از دوستای صمیمی( اون الا چمران حقوق میخونه) میگفت نیلو پاشو برو بدتر ضایع میشی

منم از سر نا چاری رفتم جلو

بعد کرامت گفت :ش............ی (فامیلیم)

به مدت 1 هفته مدیره

بچه ها همه دست و.......هـــــــــــــووووووووووورا

..................................................................................................................................................................................................

 

دبیرستان که بودم عربیم  خوب نبود بخصوص قسمت صرف فعل(( اوف چقد سخت بود ولی بالاخره برا کنکور مجبور شدم یادش بگیرم

چون درس تخصصی بود و ضریبش بالا بود))

همیشه شبای امتحان عربی اشکم در میومد و به واسته ی آجی چون اونم دبیر عربی بود همرا داداش میرفتیم به بهانه ی کلاس خصوصی سوالا رو....

 

سر کلاسای عربی من کلآ همه کلاسا رو میریختم به هم ولی ساعت عربی یه چیز دیگه بود.

خانم دریس لهجه داشت وتیک عصاب انگشتشو میزاشت جلو دهنش و میگفت شــــــــــــــــــی ((همون ساکت)) با دست دیگشم دو سه بار می زد رو میزش

وقتی میخواست درس بده ، توضیح که می داد بیچاره دست خودش نبود لهجه داشت خوب

اشتباه میگفت : منم پشت سرش درستشو میگفتم و

میگفتم فارسی را پاس بدارید

هیچ کس درسو نمیفهمید( داغون حرف میزد )

 دریس  یک بار دو بار نشنیده می گرفت آخر سر میگفت ش...........ی شما برو بیرون من نه به دفتر میگم نه برات منفی میزارم

برو بیرون آخر ساعت بیا!!!!!!!!!!!!!! بیچاره چاره ای نداشت.

حالا یه سری سر یکی از همین کلاسای عربی اول ساعت بود همه ساکت آخه موقع درس پرسیدن همه ساکتن

ولی من عین خیالم نبود آخه هرهفته بلا استثتاء من باید درسه هفته قبلو حاضر می کردم

پرسش کلاسی هم چون یه درس بیشتر نیست چیزی نداشت که... یکی مثل من که از عربی هیچی حالیش نبود همرو حفظ می کردم

خلاصه همه ساکت بودن یکی از همکلاسیا ( مهری ) این سه سال از ما بزرگ تر بود نیست که می خواسته پایش قوی شه راهنمایی که بوده دو سال دو سال هر کلاسو میخونده.

این مهری دو هفته غیبت کرده بود. حالا نمیدونم از بد شانسی اون یا از بد شانسی خانم دریس بعد از دو هفته سر کلاس عربی اومده بود

منم یه ارادت خاصی به مهری داشتم آخه عرب که بود هیچ، لـــــــــــوچ بود

شوخی و مسخره بازی که در می آوردیم ناراحت نمیشد چون میدونست همه برا خندس

.....

اون روز باز مثل هفته های قبل من رفته بودم پا تخته دیدم در کلاس باز شد برگشتم ببینم کیه ؟

دیدم مهریه خوش آمد گفتم و تبـــــــــــــریک آخه ازدواج کرده بود

اون ساعت کلاس تعطیل شد خانم دریس اینقد خندید که به سرفه افتاد و رفت تو دفتر نشست

 

آخه مهری شوهرشو از تو آشغالا پیدا کرده بود

شاید فکر کنید دارم بلف میزنم

ولی باور کنید جدی میگم

مهری یه شب می خواسته آشغالا رو ببره بزاره دم در کسی خونشون نبوده مجبور میشه اون اینکارو انجام بده

پسر همسایشون با دوستش نشسته بوده دم در، داشته صحبت می کرده

مهری میخواسته اون کیسه رو بزاره تو سبد درش باز نمیشده ( یه همچین چیزی) الان درس یادم نیست که چی میشه

فقط اینکه همون آشغالا باعث آشنایشون میشه و معروف بودن به زوج آشغالی

الان ازش خبری ندارم ولی از همینجا براش آرزوی خوشبختی دارم.

..................................................................................................................................................................................................

و اینگفته آدم برفیــــــــــو قبول دارم دبیرستان و دانشگاه خیلی باهم فرق دارن

من که چطور آدمی بودم تو دبیرستان الان تو دانشگاه حوصله جواب سلام دادن به کسی و هم ندارم

از بس جوش سنگینه

 

و بازم این گفته ادم برفی که میگه خوابگاه جای هر کاری هست جز خوابیدن کاملآ درسته

تا 4_5 صبح بیـــــــــدارن یه شبم که میخواییم اینارو زود بخوابونیمشون حالا ساعت 1 مگه میشه، یه شب تو طول زندگیم اومدم جدی باشم با دعوا و تشر گفتم من فردا ساعت 8 کلاس دارم و از این حرفا..بعد همه دیدن نه بابا جدی شده زود کاراشونو کردن ساعت 5/1 چراغا خاموش شد و همه تو تختاشون بودن تختا دو تا دو تا جفت همن منو نوال هم دراز کشیده بودیم همه آروم شده بودن  میشه گفت خوابیدن ولی منو نوال نمیتونستیم بخوابیم

آخه این بالا سریه یه جوجه داشت که برده بودش زیر پتوش مگه آروم میشد همین جوجه یذره اتاقو گذاشته بود رو سرش از بس جیک جیک می کرد

من با اینکه هنزفری تو گوشم بود ولی صدای این جوجه عصبیم کرده بود نوالم همینجور

به اون بالا سری گفتم مهسا این بچه از بالا خودشو پرت میکنه پایین ضربه مغزی میشه ها!!

جواب نداد متوجه شدم خوابه به نوال گفتم پاشو برو از تو کیفم چسب زخم بیار بپیچیم دور نوک این جوجهه

نوال بیچاره میخواست بره که پاش گیر کرد و با سر رفت رو چوب لباسی پاشم رفت تو این ظرف    نشسته ها ( یه سرو صدایی )

بعد این صحنه جالب بود من رفتم ببینم چی شده

دیدم نوال چوب لباسیو بغل کرده و از ترس تکون نمیخوره، حالا من میخوام کمکش کنم که بلند شه ولی از خنده نمی تونستم

بعد اینکه خیلی هم سخت بود آخه خفه کن نصب کرده بودم بچه ها از صدای خندیدنم بیدار نشن

بعد از کلی نوال بلند شد فکر کردم بی خیال این چسب زخمه شده

ولی می گفت نیلو این چسبه زخمه کجاست؟

پیداش که کرد. به منم  گفت موبایلتو روشن کن آخه می خواست با نور موبایل چسبو بپیچه دور دهن جوجهه توی تاریکی قیافه نوالو باید می دیدین

با جدیت و با یه حرصی چسبو می پیچید دور دهن جوجهه آخر سر هم هر دومون اینقد خندیدیم که صدای یکی دو تا از بچه ها بلند شد مجبور شدیم همراه با جوجه بریم تو حیاط اونم آذرماه هوا خیلی سرد بود ساعت 3 صبح بود جوجه بد بختو گذاشتیمش تو یه دیـــــــگ یه آبکشم گذاشتیم روش

بردیمش تو حمامای بیرون

 

 

 

با آرزوی قبول نیایش های سحر گاهی و صداقت مناجاتهای عرفانیتان.

امیدوارم روزه و عبادات تمامی دوستان در این ماه سراسر بخشایش و رحمت قبول درگاه حق واقع شده باشد.

دوستان زیادی به وبلاگ من سر میزنند و نظر خود را بیان می کنند که این برای من مایه ی خوشحالیست تا بتوانم این نظرات را چراغ راه خود قرار دهم.

ممنونم ازتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:58  توسط نیلوفر | 
سلام این شعرو یه همصحبت تو نظرات وبلاگم گذاشته ممنونم ازش

شعره قشنگیه

تا خيالش ريخت در پيمانه ي پيمان ما،
جز شب

چشمش نزد نقشي به جام ِ جان ما
بس نظر کردم بجويم راه

سوي روشنا ،
شبرُوَش، ره بست

شد زندان و زندانبان ما.
رخت هر سو مي کشم

 در تيرگي افزون روم
عشوه ي دوران ندارد سر به جز زندان ما
مرده سازم خويش را ، باشد که طوفان بلا،
بر سر آرد مرده را

تا ساحل ايمان ما
ليک اين دريا غريق ِ خويش را در مي کشد،
گويدش : با ما بيا در قعر بي پايان ما!
قُلزم عشق است

زاين طوفان نيابي ساحلي،
جان کسي يابد که شد يکرنگ با مهمان ما
لاف عشقت عاقبت ديدي گريبانت گرفت ؟
شيوه ي چشمش گرفته مستي از دامان ِ ما
هيچ راهت نيست

جز در تيرگي افزون روي
خضر، باشد ره نمايد در شب تاران ما
صبر کن بينش ! به تاريکي دمي عادت کني،

تا ببيني پيش چشمش گوهر ِرخشان ما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:0  توسط نیلوفر | 

بسترم صدف خالی یک تنهایست

و

تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری

 

 

چقدر این چهره دلنشین رو دوست دارم.

با اون نگاه نافذش .

با محاسن سفیدش.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:50  توسط نیلوفر | 

 

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
 
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:57  توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من زندگی رو دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی ازمردها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم و از روزگار می ترسم.

پیوندهای روزانه
شباهنگ( عالی پور)
وبگردی تا ولگردی جوان امروز
( اتاق خاکستری)
آبجی فاطیما ( دخــــــــــــــــت جنوب )
نیلوفر( مـــــــــــــــــــــرداب )
پسری که می خواهد دختر باشد
داداش افشین
یادداشتهای یک دانشجوی دهاتـــــــــی (حسین ترابی )
ایلیا (صبح فردا )
سکوت خاموشی
بیا کل کل کن
پســـــــــــرک تنها
دختـــــــــــــــــرانه
دختر خوب
نابخشوده
پیامهای کوتاه
بروبکس دختر پسر
نیلوفر
سارا
پارمیــــــــــــــــــدا
آرش
بیــــــــــــداد نوا
یادداشت های یک انسان
میس کارتون ( فیروزه مظفری )
جـــــــــــواد ذاکری
میهن
فقط خانم ها وارد شوند
آقا حسین
اهدای عضو و اهدای زندگی
بهترین
هوشنگ ابتهاج
استاد آواز ایران محمد رضا شجریان
خیال که خیس نمی شود(( سهیلا ))
نیلوفر
فاطمه
آلاله
عشقولانه
معرفی وبررسی تخصصی n97
نیلوفر ناز
فهیمه عزیز
شیوا جون
دارا پارسه
سحر جون
((محصولات آرایشی و بهداشتی اوریف لیم))
خانه دوست ( فاطمه عزیز )
عکاسك
$$$$$$$$$$$$$$$$$
عاشقی تنها از دیار گرما : اهواز - شوشتر
عکاسخونه (مهدی)
رضا حورتن
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


 

Powered by

Google

www.zibaweb.com">
در كل اينترنت ،گوگل
درزیبا وب

FreeCod Fall Hafez

head>